شروع فصل های گرم و سردی دل من
نمیدونم چرا
تابستون که میخواد شروع شه
یعنی از فروردین به بعد
من همش دلم میگیره و تا کسی بهم میگه بالا چشمت ابرو
دوست دارم برم تو یه اتاق و تنها
فقط گریه کنم
برای خودم جای سوال شده
البته
یکی از همکارام میگفت
توبارداری معمولا اینطوری میشن خانم ها
سه هفته ای هست تکونای وروجک رو احساس میکنم و اگه چندساعتی دیر بشه
دلم برای وول خوردنش تنگ میشه
و دروغ نگم
بعضی موقع ها هم نگران میشم
الان 21 هفته هستم و یعنی تو ماه پنجم
هر روز که میگذره
به این فکر میکنم که پرستار خوب و دلسوز پیدا کنم و حتی کسی رو که بعد از زایمانم بیاد پیشم
مبادا نتونم به جفت دخملا برسم
این روزا این مسائل دغدغه م هست
و البته
فکر کردن به فرا درمانی و طب سنتی و دکتر نباتی هم برای آنیتا قسمت دیگه ای از روزم رو پر میکنه
از هفته دیگه دوشنبه یک روز کاردرمانی رو دوباره با آقای عنبرا شروع میکنیم و باز هم نگرانی من .....
من دقیقا سر آنیتا هم
خیلی صبور شده بودم
خیلی اروم بودم
به قول دوستم
عرفانی شدی حسابی
نمیدونم چرا ولی حس من تو بارداری کلا متفاوت هست
یه موقع هایی به خاطر این همه تلاش و صبوری و مهربونی و گذشتی که در مقابل کارها و رفتارهای دیگرون نشون میدم از خودم تشکر میکنم
چون تو این شرایط که به توجه خیلی زیادی نیاز داری و نیاز هست و تو سعی میکنی خودت رو بی نیاز کنی
این دیگه نیاز به تشکر داره
خداییش نه داره ؟
راستی
نگفته بودم
14 فروردین به همت یکی از دوستانی که اینجا سر میزد مامان رها
رفتیم بیمارستان مرکز طبی کودکان
برای بچه ها عروسک بردیم
البته مبلغ بیشتر رو مامان رها گذاشت و عروسک هارو هم خودش گرفت
چون تو عید ما درگیر یه مشکل برای ماشینمون شدیم که نمیتونم بنویسم و بگم
و من حسابی تنبل شدم
مجبور بودم همش خونه باشم
تو بیمارستان همش تلاشم این بود
درون غمگینم رو چهره ام اثری نذاره
و حداقل برای یه لحظه با خنده وارد اتاق شم
که دل بچه ها و مامانا هم برای یه لحظه شاد شه
معمولا به همشون میگفتم
مطمئن باشید
سال دیگه این موقع همه شما تو جاده در حال رفتن به مسافرت هستید.
دلم خون میشد وقتی بچه هایی رو میدیدم که مشگل حاد داشتن
از یاسمن عزیز مامان خوشگل رها خانم خیلی ممنونم که کمک کرد این کار انجام شه


شروع فصل های گرم و سردی دل من 